مادرم چادر سیاهش را کشیده روی سرش و شانه هایش می لرزد و صدای هق هق می آید، یکی در میان. گاهی ساکت می شود و گاهی دم می گیرد و از سر می نالد. زن بغل دستی هم هین طور، او هم چادر سیاه گل دارش را به زور کشیده رو سرش و انگار که آن زیر قایم شده باشد، ضجه می زند، شیون می کند و هوار هوارش به راه است، گلناز خانم، مادر حسین دماغو ، همسایه دیوار به دیوارمان هم همین طور، او هم مثل مادرم یواش یواش گریه می کند. بعضی ها هم دست را حمایل صورت کرده اند و یکی در میان اشک هایشان را پاک می کنند و در این میان منم و چند تا از بچه قد و نیم قد دیگر که تنها عشقمان آویزان شدن از نرده های سبز حسینه و تماشا کردن صف منظم سینه زنان است که یا دور می چرخند و یا در صف های مرتب می ایستند و یا تقسیم بر دو می شوند و با هم سوال جواب می کنند و دم می گیرند.

در میانه میدان طبال و سنچ زن می نوازند که خوب می دانم کدام لحظه شل می کنند و کجا طبل را زمین می گذارند و کی وقتش است که جمعیت گر بگیرد و کی وقت آرام شدن. مداح بر منبر گوشه ی تکیه، نزدیک پله ی بالایی ایستاده و میکروفونی که گاهی خراب می شود و گاهی سوت می زند را چسبانده دم دهانش و می خواند و میاندار است، دور تا دور حسینیه علم های رنگ و وارنگ و کوچک و بزرگ چیده شده است و علم بزرگه که عکس پولدارترین آدم محل رویش است در بالاترین نقطه ی مجلس با پرهای رنگ و وارنگ خود نمایی می کند.

از تماشای مردان سینه زن که خسته می شوم می نشینم به تماشای زنان مویه کن که گاهی صدا بلند می کنند و گاهی حسابی جیغ و داد راه می اندازند، مکان یابی می کنم و با توجه به شواهد بررسی می کنم این صدای گریه مال همان خانوم محترم و با شخصیت است و این یکی صدا مال آن خانوم بداخلاق ، زنی که سر تا پایش را طلا آویزان کرده و با انگشترهای قلمبه اش به همه زن ها پز می دهد ،هم گریه می کند، حتی خانوم معلم که اجازه نداد شیرین برود توالت و او هم مجبور شد همان جا کارش را بکند! و وقتی فهمید کم مانده بود فحش خواهرمادر به همه مان بدهد.متحیر و مبهوت صدا ها را تطبیق می دهم و رد زن همسایه که توپمان را جر داد را هم می زنم و این بار در حیرت می مانم که جلل الخالق! مگر می شود صفی خانومی که مادرشوهر زمین گیرش را گذاشته تو توالت حیاط بماند تا وقتی خودش را خراب می کند خانه زندگی اش را نجس نکند هم گریه کند؟!

چادر سیاهم را می کشم روی سرم و کش سرش را می گذارم زیر دندانم تا پایین صورتم بیاید ، سعی می کنم دنیای متفاوت زیر چادر را که اینچنین باعث می شود زن های گنده و جدی های های گریه کنند را کشف کنم و هر چه بیشتر زور می زنم کمتر می توانم حتی صدای ناله را در بیاورم. سعی می کنم یاد چیزهایی بیفتم که روزه خوان دیشبی می گفت و در پایان هر جمله اش زن ها می ترکیدند و جیغی بود که به هوا می رفت، تمام مدت سعی می کنم یک آدم را تو ذهنم تداعی کنم که سرش بریده شده و بچه ی شش ماهه اش همین الان با وضع فجیعی کشته شده، سعی می کنم تصویر سازی کنم و صحنه ای را ببینم که بچه های خردسال روی تیغ ها میدوند، سعی می کنم یاد تشنگی و عطش بیفتم که چقدر طاقت فرساست.

اما گریه ام نمی گیرد، دریغ از یک قطره اشک! دریغ از یک ناله! به شدت احساس وظیفه می کنم و حس می کنم جایی که همه یک چنین فاجعه ای را اینقدر درک کرده اند و دارند از هفت جایشان ناله می زنند نهایت بی شعوری است که هیچ حسی نداشته باشم، حتی زیر زیرکی به زن هایی که شناسیایی می کنم و میدانم کدام به کدام است کرکر می خندم. اما چه کنم که بیشعوری دامن گیرم شده.

اما من یاد بابای زینب می افتم که سرطان ریه گرفت و در عرض یک ماه تبدیل شد به یک مرده متحرک شد و بعدش یک شب که بیمار تخت بغلی اش مرده بود در تنهایی از ترس سکته زد و مرد، یاد زینب و چهارتا خواهربرادر ریقونه اش که نه تنها یتیم شده بودند، باید با ایل و تبار پدری می جنگیدند که حقوق بابای مرده شان را نچاپند. من از زینب دلم بیشتر می سوخت و گریه ام می گرفت. یاد فاطمه خانوم می افتم که پسرک چهارماهه اش را در حالی از دست داده بود که شوهرش پای بساط منقل و وافور سیخ می چرخاند و تریاک سرخ می کرد، یاد نوزادی که پدرش پرتش کرده بود به دیوار و پسرک جان داده بود، یاد بلقیس خانوم می افتم که کفش ندارد که پا کند و با اینکه هزار سالش است و کمرش دو لا شده و صاف نمی تواند بایستد می رود دم خانه مردم کلفتی می کند و توالت می شورد. من یاد بچه های دماغوی همسایه می افتم که نان ندارند سق بزنند، یاد دخترکی که اوشین صدایش می کنیم و از ترس بی شرفی برادرهایش می ترسد برود حمام. یاد عزیز خانوم که انگار چشم هایش هزار بار در گودی حدقه غرق شده اند که کورسویی از امید هم نمی شود در انتهای آن دید. یاد مجتبی می افتم، پسری که ده پانزده سالی از من بزرگ تر بود و اسمم را گذاشته بود پر بانپا و یاد آن روز تابستانی داغ که مجتبی زیر دکل برق بالای خانه شان روی هوا تاب می خورد و هنوز آن نخ لعنتی که گردنش را شکست روی آن دکل باقی مانده است. من یاد لباس های چرک و پاره ی بچه ی همسایه می افتم که با آرزوی یک پیراهن سفید بزرگ شد و آرزوی کودکی اشد را مثل سرطان تا ابدیت یدک خواهد کشید. من یاد پیرزن تکیده ی کوچه بغلی می افتم که کپسول گاز را از میدان گاهی محل تا خانه اش با چه مشقتی می برد ،یاد کفش های سوراخی که با سرمای برف هیچ نسبت نداشتند.

نه! من در ذهن هفت هشت سالگی ام نمی دانم این زن ها چرا گریه می کنند و چطور گریه می کنند وقتی همین دور و ورها کلی چیز وحشتناک تر و غم انگیز تر از آنچه ملا برایشان می خواند و تعریف می کند هست، این شد که دیگر زور نزدم و باورکردم چیزی که ارزش گریه کردن دارد آن چیزی نیست که سید ضیا با صدای دورگه و نخراشیده اش تکلمه می کرد و می گفت اگر بگویم غش می کنید و از حال و هوش می روید از مصیبتی که بر این جماعت رفت. . .

ده دوازده سال گذشته است و من خواندم، خیلی از مقاتل، حماسه حسینی و کتاب های اینچنین را تا فهمدیم چیزی که بشود محرم را برایش سیاه پوشید و ناله زد چیزی نیست که امروز در بوق و کرنا کرده ایم و پای هر روزه ای شرح و تفاصیلش به راه است. تازه فهمیدم کربلا گریه دارد، سر بریده و طفل شش ماهه گریه دارد، بچه هایی که روی تیغ می دوند گریه دارند. اما نه به خاطر اینکه کسی تشنه ماند، نه به این دلیل که سری به نیزه رفت و نه برای پیکری که زیر سم ستوران لگدکوب شد.

گریه دارد چون امام حسین مرد قصه نبود، مرد آزادگی بود! معنی آزادگی بود! مفهوم حریت بود! خود خود آزاده بود و سر بریدن آزادگی گریه دارد! سر بریدن شرف! سر بریدن این مفهوم! و این گریه دارترین چیزی است که من بلدم. آزادگی ای که آنقدر بزرگ است که حتی تو دهانم جا نمی شود که معنی کنمش.

هنوز هم بساط کربلا سوت و کور است چون کسی مشتری این بساط نیست، چشم ها می گریند اما بر سر بریده و نه به چرایی اش، حنجره ها جر می خورد به تکرار حسین حسین! اما نه خاطر اینکه بدانند چرا حسین چنین کرد! هر سال ملیاردها نذر محرم می شود و ملیون ها تومان این دست و آن دست می شود بدون اینکه کسی بداند چرا؟ چه بود که ثار الله فرمود: اگر دین ندارید حد اقل آزاده باشید!