در پس تاریکی ها

باد فردا رادر پس ایینه ها زود ربود

و تو محو شدی در پی ان

در پس اینه تاریکی ها

هیچ مرا دربر خود باز فشرد

وهمه یک تن من شوق نمود

باز هم تاریکی............

این همه ظلمت سرد

داغ شدم از همه سرمای کبود

حال دست تو کو

که نجاتم دهد از سرد کبود...

از این همه درد بی حدود

باز یاد تو ذهن مرا خوب ربود

 در پس بود و نبود

جای تو همیشه خالیه........

 وقتی که نیستی تا نا معلوم ها پر میزنی

به همه جا سر میزنی

البته واسه تو معلومه

 واسه من  گم و نامفهوم

اونوقته که باید بگم........

بعضی وقتها

اینجورخوابها تا سر حد مرگ خواستنیند

رفتنیهای اینطوری تا ابد موندنیند

توکه رفتی...خاموش شد همه دلخوشیهام

تنها موندم  تو ی اینهمه ناخوشیهام

مرا گو باز........

نگارم .....باز تو تنهایی 

در این شبهای بی تابی

مرا در یاب به تنهایی

نه نوری هست نه افتابی

نه شوری هست نه مهتابی

مرا گو باز بی هیچ بلوایی

ز شادی ها .....نه رسوایی

بود...نبود

هنوزدر فکر  سیال بودنم

در پس پنجره مرگ می هراسم

از نبود بودنم

اه می کشم از درون

که ایا من همانم که هست بودنم

دقايق كشنده

عبور دقايق را ميبينم كه چه سخت جان ميكاهند 

جوانيست كه از حدت عشق پير شده

و هياهوي ازدحام سخت تر رنگ مي بازد

اين بازار اشفته دقايق است كه از زمان ابستن گشته 

  ويا   حركات جان دادن ثانيه هايي است كه از ذهن گنگم مي تراود

كافيست

زمان بايست حاضر به تكرار اشتباهاتم نيستم

ديدگانم ياراي ديدن بدبختيها را نخواهند داشت

من مي خواهم  از نو مبتلا شوم  از باري ديگر كه

هيچ را نيز از ياد برده

ميخواهم فقط شادي را معني كنم فقط لبخند بزنم 

وخنده را هجه كنم

 بيا دستم را بگير.........من در اين شادي همه را مهمان خواهم كرد

و تو را نيز چشم درراهم

بيا........بدور از غمها بيا

 

تمام زندگانیم

خاک سرد میدهت پیغام

که ...بی نوا برگرد

وتو بی اعتنا می روی به راه خویش

اه...نکند توهم گاهی اوقات

میکنی طی طریق خو یش از پیش

دیرزمان یست که تورا از دست دادم

بعد از یاد به یاد وحال بگو با من چه کنم یادت را........

زمانی قامت ستبرت را

و  زمانی نیز صورت بکرت را باد به یادم می اورد

در هجوم سخت بی نهایت ذهنم

هضم چه سخت است برایم که تورا دیگر نمی بینم ای تمام ........زندگانیم

قاب خالیم ................و سخت تر انکه می بینم چشم فرزند اسفند

گاه و بی گاه ز یادت اشک میریزد

می بینی پس در یاد او بیش هستی تا من ............نه ای تمام زندگانیم

روح سرگشته تنهايم

روح سر گشته پريشانم گاه گاهي مي پرد از لب بام

شيطنتها دارد بي منو پنهاني

ساز ني را خوب ميزند اندرونش  ساكت و اما ........نهاني

تير  هم از كمان ارش بر ميدارد

 عاقل  اما نه از روي تعمد چنداني

خواب را از چشمهايم ميبرد تا ساحل

مي كند اب و گل مخلوط .......ميسازد كاهگل

تا مرا غرق سازد در پي بي حالي

يابشم اگر..........دهمش گوشمالي

 

بهار این زیبای سردجادوي سبز طبيعت

نم نم ارام باران و صداي چك چك اهسته اش نسيم سرد روح بخش صبحگاهان وعطر موسمي گلها

انچنان هر جانداري را محو خود ميكند كه ادمي نمي تواند از اين قايده مثتثني شود چه خوب می شد  اگر میتوانستیم دلهایمان را خانه تکانی کنیم و غبارو پلشتی ها را ...غمهاوغصه ها را ازسراسر وجودمان برهانیم  ...........ایا ان زمان نزدیک خواهدبود

كاش ميشد روح  ادمی نيز همانند جلددوباره بهار جلا پيدا كند و الودگيها رخت بربندند

به اميد ان روز ...........

بهار زیبای سرد

سایه ی مهربانی

آه میکشم.

از خودم رنجورم ،باز بیشتر! که چراانسان اینقدر بی وفاست

امدنت مادر یادم رفت.

  تورا یادم رفت،

بی خوابی هایت  نگرانیهایت .تحملت صبرت عشقت.وفایت و................

ای تمام دلگرمیم و یکه پناهم

مراببخش نازنینم مادر

که گاهی فراموشت میکنم اما میدانم تو همه جا با منی

دوستت دارم