در پس تاریکی ها
و تو محو شدی در پی ان
در پس اینه تاریکی ها
هیچ مرا دربر خود باز فشرد
وهمه یک تن من شوق نمود
باز هم تاریکی............
این همه ظلمت سرد
داغ شدم از همه سرمای کبود
حال دست تو کو
که نجاتم دهد از سرد کبود...
از این همه درد بی حدود
باز یاد تو ذهن مرا خوب ربود
در پس بود و نبود
مکانی تا به دور از دغدغه های روزانه