عبور دقايق را ميبينم كه چه سخت جان ميكاهند 

جوانيست كه از حدت عشق پير شده

و هياهوي ازدحام سخت تر رنگ مي بازد

اين بازار اشفته دقايق است كه از زمان ابستن گشته 

  ويا   حركات جان دادن ثانيه هايي است كه از ذهن گنگم مي تراود

كافيست

زمان بايست حاضر به تكرار اشتباهاتم نيستم

ديدگانم ياراي ديدن بدبختيها را نخواهند داشت

من مي خواهم  از نو مبتلا شوم  از باري ديگر كه

هيچ را نيز از ياد برده

ميخواهم فقط شادي را معني كنم فقط لبخند بزنم 

وخنده را هجه كنم

 بيا دستم را بگير.........من در اين شادي همه را مهمان خواهم كرد

و تو را نيز چشم درراهم

بيا........بدور از غمها بيا