عشاق زمانه 3
صدای باز شدن در را شنید
صورت مرد گلگون از شرم می نمود
دانه های درشت عر ق دست مرد را رو می کرد
مرد به خود لعنت فرستاد چرا دستهایش این همه مرطوب شده اند
م م من ومن کنان اهسته پا به جلو گذاشت
اما.........نشد
انگار یکباره هم ی افکارش درهم پیچ خوردند
به سرعت برگشت
حرف به زبان نیاورده اش را خورد وبا قدمهای تند خود را به اتاق رساند
و با ارتعاش نامحسوس بدنش مواجه شد
ترسید هر که اورا ببیند رازش را بفهمد
در را بست وخود را مبحوس کرد
روی صندلی راحتی نشست وبه فکر فرو رفت
چطور می شد اگر..........
ادامه دارد
مکانی تا به دور از دغدغه های روزانه