عشاق زمانه 3

زن بدون هیچ احساسی سعی کرد خود را به احساس انروز مرد نزدیک کند

صدای باز شدن در را شنید

صورت مرد گلگون از شرم می نمود 

 دانه های درشت عر ق دست مرد را  رو می کرد

 مرد به خود لعنت فرستاد چرا دستهایش این همه مرطوب شده اند

م م من ومن کنان اهسته پا به جلو گذاشت

اما.........نشد

انگار یکباره هم ی افکارش درهم پیچ خوردند 

به سرعت برگشت

حرف به زبان نیاورده اش را خورد وبا قدمهای تند خود را به اتاق رساند

و با ارتعاش نامحسوس بدنش مواجه شد

ترسید هر که اورا ببیند رازش را بفهمد

در را بست وخود را مبحوس کرد

 روی صندلی راحتی نشست وبه فکر فرو رفت

چطور می شد اگر..........

                   ادامه دارد

عشاق زمانه2

زن با حسرت او را در ایینه دیدو لب هایش را ورچید

مرد نگاه زن را دید اما اهمیت نداد

زن اه خاموشی کشید

مرد ادکلن خوشبویش را چندین بار روی کتش زد

اماده بود اما  حسی غریب انگار مرد را ملزم  می کرد به دلجویی

ارام بر گشت اما زن خواب بود

با خیال راحت برگشت وشاد از اینکه موظف به محبت اجباری نیست

نگاهی به خود انداخت برقی از رضایت در چشمانش درخشید

سریع طول اتاق را پیمود وتقریبا جستی زدتا به در رسید

صدای بسته شدن در که امد

زن چشمهای پر نیازش را گشود

اشک مهلت نداد

 زن چشم هایش را برای اینکه مرد راحت تر برود بسته بود

 واینک که دیدگانش را گشوده بود به یاد زمانهایی نه چندان دور افتاده بود

قیافه مرد در ذهنش امد همان روزی که از زن التماس می کرد

                                         ادامه دارد..........

عشاق زمانه

مرد سرود باران را اغاز کرد شاد می نمود

و زن تکیده تر از همیشه فقط نگاه کرد

همان کار همیشگی

ومرد را نگریست با حسرت.............

و نگاه ان دو انی به هم در ایینه گره خورد

زن به یاد چند سال پیش افتاد  و  مرد فقط به اوضاع

بی سر و سامان زن نگاه کرد

انگار نه انگار  زمانی برای صاحب این پیکر جان می باخت

وحالا همه چیز فرق کرده بود

مرد متمول شده بود و زن مصدوم یک حادثه تا اخر عمردر کنج رختخواب

زن در فکر این بود که ایا می شود بازهم روی پاهایش بایستد

 وبا مرد بار دیگر گام بردارد

ومرد در فکر این که چطور می تواند از شر زن خلاص شود

                                    ادامه دارد........

                  

با ذوق ها بدانند

راستش ذوقم کور شد

یعنی هیچ کدومتون اهل طبیعت نیستید

تازه یه برنامه طبیعت و کوه می خواستم بهتون

معرفی کنم اما مثل اینکه...................................

جمعه زیبا

امروز  هوا عالی بود

تصمیم گرفتم به طبیعت برم همین کار را هم کردم

گویی جمعیت کوهپیمایان هم با من موافق بودند

هوا دلپذیر بود دلچسب

جای همه دوستان خالی

از پلنگچال بالاتر رفتم و انگار رو بام تهران بودم

هوا عالی... برف ریزی هم خودنمایی میکرد روی زمین 

اولین نشانه های زمستان خود را اماده نمایش می کردند

 خوشحالم  که باز هوا از الودگی بیرون خواهد امد

جای تک تک دوستان  نفس تازه کردم

امدن برف و باران مبارکتان باد        

تنهام نزار

تو.....ملایمت ..ارامش.. .فراموشی..همه وهمه به یاریم بیایید

بلکه دستانم شما را دریابند و چشمایم

دوباره دیدن را اغاز کنند و

قلبم تپیدن را از سر بگیرد

گویی منم که امید زندگانیم را دارم از دست می دهم

مامان رفت ...تو هم که عجله داری

اخه چطور نگهت دارم بابایی

برای توقف زود نیست ایا؟؟؟

 کاش دلت یه کم واسم می سوخت

الان تنهام وبی کس دست مهربانت را می خواهم که نوازشم کنه

می فهمی می خوام که گوشت شنوای حرفام باشه

می خوام من را ببینی بابایی

می خوام توی اغو شت به ارامش برسم

خواسته بزرگی نیست.. نه

میخواهم دوستم داشته باشی

میخوام امیدت باشم

می خوام با من حرف بزنی از هرچی که تو می خوای

فقط باش

بی توهیچم تنهام

نقطه امیدم تویی

پس به من رحم کن تنهام نزار

به خودت اگه نیای هیچ کس دیگر هم قادر به این کار نیست

من ..من ..هر لحظه وهر دم سلامتی تو را از یزدان می خوام

خودش کمکون کنه

تو هم کمکون میکنی؟