تو را در خواب می بینم

به شوق دیدنت می خوابم خواب می بینم

همه امال وکاش ها را در اب می بینم

همه روز و  همه شبهای من پر گشته ازخواب 

همه دردهای بی درمانم شده خواب

تو در خوابم بی پروا گام برمی داری

کم اهسته تر............

بیم ان دارم که هراسناک برخیزم از خیال خوش

 

 

بی خیال سراب

صدای خنده های سردت تنفر را دوچندان میکنددر ورای دلواپسیهایم

چرا پا میکوبی تو که قبلا لگمال کرده ای  این جارا

چرا فریاد...چرا بیداد

چرا این همه دستها در پی امداد

کجایی شعر کجایی نور کجایی قصه پر شور

شراب ناب مهیا کن

سرم گیج از خماری هاست

هزاران پرسش بی پاسخ

دور می زند در ذهن مواجم

بدنبال جواب نتوانم حرکتی 

 چه سود

 تنم نعشه گشته 

 ازبی جوابیی های اندود

که همچون موج می پیچند در ذهن مواجم

واینک پلکهایم فرود می ایند از 

ارزوی دیدن رویاهای خوب