زن با حسرت او را در ایینه دیدو لب هایش را ورچید

مرد نگاه زن را دید اما اهمیت نداد

زن اه خاموشی کشید

مرد ادکلن خوشبویش را چندین بار روی کتش زد

اماده بود اما  حسی غریب انگار مرد را ملزم  می کرد به دلجویی

ارام بر گشت اما زن خواب بود

با خیال راحت برگشت وشاد از اینکه موظف به محبت اجباری نیست

نگاهی به خود انداخت برقی از رضایت در چشمانش درخشید

سریع طول اتاق را پیمود وتقریبا جستی زدتا به در رسید

صدای بسته شدن در که امد

زن چشمهای پر نیازش را گشود

اشک مهلت نداد

 زن چشم هایش را برای اینکه مرد راحت تر برود بسته بود

 واینک که دیدگانش را گشوده بود به یاد زمانهایی نه چندان دور افتاده بود

قیافه مرد در ذهنش امد همان روزی که از زن التماس می کرد

                                         ادامه دارد..........