مرد سرود باران را اغاز کرد شاد می نمود

و زن تکیده تر از همیشه فقط نگاه کرد

همان کار همیشگی

ومرد را نگریست با حسرت.............

و نگاه ان دو انی به هم در ایینه گره خورد

زن به یاد چند سال پیش افتاد  و  مرد فقط به اوضاع

بی سر و سامان زن نگاه کرد

انگار نه انگار  زمانی برای صاحب این پیکر جان می باخت

وحالا همه چیز فرق کرده بود

مرد متمول شده بود و زن مصدوم یک حادثه تا اخر عمردر کنج رختخواب

زن در فکر این بود که ایا می شود بازهم روی پاهایش بایستد

 وبا مرد بار دیگر گام بردارد

ومرد در فکر این که چطور می تواند از شر زن خلاص شود

                                    ادامه دارد........