روح سرگشته تنهايم
روح سر گشته پريشانم گاه گاهي مي پرد از لب بام
شيطنتها دارد بي منو پنهاني
ساز ني را خوب ميزند اندرونش ساكت و اما ........نهاني
تير هم از كمان ارش بر ميدارد
عاقل اما نه از روي تعمد چنداني
خواب را از چشمهايم ميبرد تا ساحل
مي كند اب و گل مخلوط .......ميسازد كاهگل
تا مرا غرق سازد در پي بي حالي
يابشم اگر..........دهمش گوشمالي
+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 17:26 توسط مریم عنادی
|
مکانی تا به دور از دغدغه های روزانه