سوز پاييزو  سرماي  هوا  كسالت وخشكي روزها    

 ارامش موقتي مواج  ان يادم را به دور دست ها مي برد

زماني نه چندان دور كه مادر پاي چرخ خياطي مي نشست

وزمزمه كنان برايم مانتوي فرم مدرسه را مي دوخت

و چقدر دوست داشتم دستم را جاي دستهايش بگذارم

و او چقدر مهربان بود كه خواهشم را رد نمي كرد و با

 ان صداي زيبايش روحم را صيقل  مي دادو نوازش مي كرد

ومي خواند

كبوتر بچه بودم مادرم مرد مرا دادند به دايه .دايه هم مرد

 دلم براي اوازهايت تنگ شده مادر هميشه در خاطرم هستي