هشتم محرم هیات اوین می آید درکه و فردا هیات درکه می رود اوین. وقتی که اوین می آید زن های درکه نمی روند تماشا مگر معدودی و وقتی درکه می رود اوین، جماعت زن و بچه می روند تماشا، بر همین اساس زن های اوین هشتم می روند تماشای علم کشی، کوچه های زیادی امروز با خون گاوهای فربه درجه یک و گوساله های خوش خوراک و گوسفندان نذری رنگین شده اند و عنقریب است که روی داربستی که پایین تر از حسینیه سرپا شده پوست کنده شوند و پس از تکه تکه شدن، میروند داخل فریزر عظیم حسینیه. پس کوچه ها مملو است از لیوان های یک بار مصرف آغشته به شیرکاکائو و شربت و تخمه شربتی و اخیرا حتی شیر نسکافه و  . . . و انبانی از کاسه های خالی و پر شله­ زرد و آش رشته ی نذری که زیر دست و پا مانده است و سر میدان هم که حسین مرغی بستنی کیم می دهد و غوغای پوست بستنی!

بعد از ظهر عاشورا است و بعد از ناهار جماعت در حسینیه اجتماع می کنند و هیات راه می افتد و به سمت حسینیه اوین راهی می شود،پیشاپیش هیات دخترکان سبز پوش و بیرق به دست ماکت کوچک حرم کربلا را حمل می کنند، پشت سرشان کوچکترین علم حسینیه می رود که پسربچه ها سر بلند کردنش با هم سرو کله می زنند، بعد از آنها هیات پیرمردهای سینه زن هستند که میاندارشان هم یکی از پیش کسوتان سال های پیش است، پشت سرشان علم متوسطی راه می افتد که تازه جوانک ها حملش می کنند و دور و برش هفت هشت فقره جوجه خروس با کمربند مخصوص منتظرند تا حتی برای لحظه ای سنگینی علامت را تجربه کنند. بعد از آنها هیات سینه زنی اصلی است که از هر سن و سالی عضو می پذیرد، از پشت لب های تازه سبز شده بگیر تا پیرغلامان، فریاد ها غرّاتر است و دست ها محکم تر روی سینه ها فرود می آیند و دو میاندار جوان اول و آخر هیات جماعت را هماهنگ می کنند. یک علم متوسط دیگر پشت سرشان می آید که اکثر اوقات عکس یکی از تازه درگذشته های محل را وسط علم می چسبانند ودر آخر گروه  زنجیرزن هستند که میاندارشان طبل و سنج است و وقتی می رسند دل آدم با طپش های طبل می لرزد، اکثر زنجیر زنان جوان ترها هستند که پشت سرشان بلندترین علم حسینیه روانه است که همانا حمل آن حتی برای لحظه ای جزو بزرگترین افتخارات یک درکه ای محسوب می شود.

چند سال پیش که هندی کم اجر و قربی داشت و مثل پشکل هرجایی نریخته بود، در بحبوحه ی این مراسم هیات هندی کم به دستان هر سال رو به افزایش بودند و گوشه گوشه ی علم کشی حضورشان ملموس بود، حتی شده تصوبر برداری از یک خیابان خالی باشد! اما حالا دیگر دوربین دیجیتال آمده و دیگر کسی همت نمی کند حتی برای به رخ کشیدن دوربین هارد خور هزار و شصت مگابایتی اش هم برود یک گوشه ای تصویر بگیرد و چند تا موبایل این ور و آن ور در حال ثبت بوی فرند مربوطه یا برادر به راه آمده و یا پسرخاله گلزار می باشند که در این اثنا اپل و آیفون و گلکسی آنقدری هم توفیری ندارد!

هیات درکه در راه حسینیه اوین سلانه سلانه پیش می رود و میدان دانشگاه کیپ تا کیپ از جمعیت انباشته شده . تا چند سال پیش فقط زن ها و بچه ها و فقط دختر بچه ها به تماشا می ایستادند و عوامل ذکور حتی شده برای مدتی کوتاه در هیات حاضر می شدند اما این چند ساله روال عوض شده و زن و مردهای تماشاچی یکدست و یکسانند، مردها هم بی هیچ ابایی بچه ها را روی قلمدوش گرفته اند و لیوان شیرکاکائوی داغ را سر می کشند و چشم هایشان میان جمعیت دودو می زند.

وقتی علم بزرگ آنقدر پیش می رود که دیگر در چشم انداز نباشد، جمعیت مشایعت کننده هم راه رفته را باز می گردند و می نشینند به حساب کتاب که کدام هیات بیشتر گاو زمین زد و کدام یکی بیشتر آدم داشت. کدام هیات حسابی تر بود و کدام یک در پیت تر و طبل کدام بزرگتر بود و سنج کدام خوش نواتر؟ کدام هیات حرکت تازه زده بود و کدام پرچم نو بود؟ کجا چی نذری می دادند و چی می دادند و چرا دادند . . . اکثر مشایعت کنندگان در یک آیین به رسمیت نشناخته می روند و امامزاده مطیب را زیارت می کنند و از تپه سیزده چنار سرازیر می شود و راهی محل می شوند.

این روز چیزی فراتر از یک فیس بوک زنده است که رفقا پس از سال ها فقط می توانند عنوان دوست فراموش شده شان را بیایند، اگر نیم مثقال بیشتر از حد معمول تیز باشید، در همین مراسم و همین روز کل دوستان و رفقا و بچه محل ها اعم از همکلاسی و همسایه و غیره را رویت خواهید نمود و اخبار و حاشیه هایشان را هم از خاله خانباجی های اینور و آنور جویا می شوید که این کیه با فلانی آمده؟ ا! نامزد کرده؟ با این قزمیت؟ خوب؟ این ماشینشونه؟ بچه دار نشدن؟ بعد چی شد؟ تا . . . تا هر کجا که همت کنید دیگه!

آخر قصه که می شود، یادم می آید اصلا از بهر چی بود این رفتن! جواب می دهم که یکسری عاقل آمده اند جریانی را طراحی کرده اند که طی آن فلسفه ی کربلا زنده بماند و اشک ها جاری شود تا بالاخره یکی این وسط بفهمد این اشک از بهر چه بود ولی . . . این اتفاقی که افتاده . . .

یکی داشت ماه را در آسمان نشان یک بنده خدایی می داد. انگشتش اشاره اش را دراز کرده بود و به سمت ماه اشاره می کرد. آن یکی اما هر چه کرد غیر از همان انگشت اشاره، هیچ ندید!